زنجیره جهل

ناگفته هایی با دختران سرزمینم

« زنجیره جهل»

به قلم : رسول سعادت نیا

وکیل پایه یک دادگستری

مگر خبرهای داغ و غمبار کمند که تو هم در صدر خبرها نشسته ای !؟ و آواری از جهل و جهالت بر روح خسته ام فرو ریختی !؟

مگر قرار نبود دیگر فریب بازی های کودکانه را نخوری ...!؟

مگر مادربزرگت حکایت شنگول و منگول را برایت نخوانده تا بدانی گرگ ها همیشه گرگند و سیری ناپذیر...!؟

به صدر می نشینندت و بازی بازی ترا در پرچین های گل و نبات و عسل،رژ و سرخاب و صندل می چرخانند تا تو غرق در رویاهایت، دلت غش کند و بی تابانه اداء بزرگ تر ها در بیاوری و با لبخند کودکانه ات بگویی :

«با اجازه ی بزرگترا بله...»

دخترم نمی دانی در پس این بله چه بلاهایی نهفته است که هریک از آن ها به تنهایی ترا مردابانه خواهند بلعید .

دخترم نگو بله که از این جا بعد بازی نیست..!؟ بازی نماست و قاعده ی خود را دارد و کمترین خسارت خطایش هدر رفتن عمر .

می دانی همین هایی که آلان حلوا حلوا گویان دهانت را شیرین جلوه می کنند فردا که نه همین لحظه حقی در امور اقتصادی خودت برایت قائل نیستند!؟ و خرید یک دانه ارزنت به جهت غیر رشید بودن بی اعتبار می دانند!؟

می دانی حتی وقتی سن و سالت نه به ١٨ که به ٨١ هم برسد بدون اجازه مرد خانه ات ، حق مسافرت خارجی نداری حتی اگر رتبه اول هر مقامی باشی !؟

می دانی از امروز به بعد یک با یک را برایت برابر نخواهند شمرد !؟ باورت می شود یک را نه با دو با چهار که بی شمار هم برابر می دانند!؟ آنان بی شمار و تو یک و تنها....!؟

دخترم برای این بازی نما، اول باید بزرگ شد و فهمید و الا بله ای بازیانه از تو می گیرند و می برندت که بازی بازی در قرن مدرنیته زنده به گورت کنند.!!

شاید بپرسی چکونه !؟

رمقی برای گفتن ندارم و بغض گلوگیر راه نایم بسته است اما بیا باهم لنگان لنگان سری بزنیم به آنچه بر خاله،عمه، مادر و خواهر بزرگت روا رفته است و در مرداب مرد سالارانه تاریخ؛ به سیاه بختی خود، سهم و قسمت و سرنوشت نام نهاده اند...!؟

آوخ که نمی دانند و  نمی دانی آنها همه قربانی همین رسم و رسومات رسوب شده اند و آنقدر به این درد عادت کرده اند که باور ندارند قربانیند ؟! تحمل درد را حق زن تا لحظه دم فرو بستن می دانند و یکی پس از دیگری دم فرومی بندند...!؟

بیا باهم سری به دادگاه خانواده بزنیم و بپرسیم دختر همسایه چرا آن روز زیر چشمانش کبود بود؟ چرا با وجود کبودی دست و پاهایش، دلیلی برای اثبات مشت و لگدهایی که بر جسم نحیفش وارد شده بود نداشت؟! چرا از دیدن فرزند خردسالش محروم شده ؟! و چرا راهروهای دادگستری از حضور بی تابانه ی او خسته شده بود ؟!

بیا با هم سری به کمپ های اعتیاد بزنیم تا ببینی چقدر دخترکان همسایه برای نجات همسران خود از غول اعتیاد جنگیده اند و چه بسیار خود نیز در این غرقاب از کف رفته اند.!؟

بیا با هم سری به خانه های عفاف بزنیم تا ببینی چگونه شرف و ناموس به چوب حراج می زنند ...!؟و چرا..!؟

بیا با هم سری به بچه های بد سرپرست بزنیم که مادرانشان هنوز در بازی های کودکانه اند و پدرانشان اسیر هوس های زودگذر ...!؟

بیا با هم سری به کوچه ها و خیابان ها بزنیم و بپرسیم علت این همه ناهنجاری ها چیست..!؟ و بپرسیم سرسلسله همه ی بزه ها کجاست؟!

بیا با هم سری به درد دل های مردانی بزنیم که فقط می دانند شور بختند و هرگز علتش ازنیافته اند.

همان مردانی که بله مادرانشان را در رویای کودکانه اش گرفته بودند؟! و خود ناغافل حلقه ای از زنجیر عمو زنجیر باف عاقد بودند.و اینک به پای سفره عقد در قامت پدر مصلحتانه جگر گوشه های خود را به رسم و رسوم به مسلخخانه داماد می فرستند ...!؟و تو باز در سودای بازی کودکانه ات به گوش دخترکت می خوانی پدرت  خیر و صلاح تو را می خواهد .....!؟ و آن گوشه بغضی مبهوت در تکرار جهل و جهالت می ترکد بر کاغذ....؟!

 

 

دریافت فایل

دریافت فایل

منبع : پایگاه خبری پیغام