بیست که باشی بیست می مانی

بیست که باشی بیست می مانی

«بیست که باشی بیست می مانی »

سه سال پیش در چنین روز و ساعاتی استاد، از اخلاق حرفه ای  برایمان سخن می راند و همه همکاران تشنه و شیفته ی کلام و رفتار سنجیده ات در سالن اجتماعات دورتادورت  جمع بودند و  از پشت ویزو دوربین لحظه به لخظه ی حضور پر فروغت  را می نگریستم و در سینه سنسور ثبت می کردم .
یادم نمی رود آن صبح دل انگیزی را  ازهواپیما که پیاده شدی  با جمعی از همکاران و هیات مدیره کانون  برای صرف صبحانه به کافه دلفین لب ساحل رفتیم. صبحانه را در کناردریای با هم خوردیم و آن گران سنگ تمام مهربانی هایت را در کلام و چهره ی خود با لحن زیبا و پر از عشقت به جمع ارزانی  می دادی 
نور صبح خورشید با چهره ی خندانت در هم آمیخته بود و به من جسارت داد تا خواهش کنم استاد می خواهم عکسی متفاوت از شما بگیرم 
آخه  بوشهر و ساحل بی کران دریای خلیج فارس  مهمانی عزیز داشت که بایستی تاریخ همیشه  به این حضور قشنگ ببالد .
صندلی را گذاشتم  لب ساحل و شما بر صندلی جلوس فرمودید عکس را گرفتم 
سایر همکاران نیز درخواست عکس در همان پس زمینه با آن عزیز داشتند. چند عکس یادگاری نیز برای همکاران گرفتم و فوری خود را به چاپ خانه رساندم
از عکاسخانه درخواست کردم عکس را چاپ و روی شاسی نصب کنند. 
قبل از حضورت در جلسه سخنرانی عکس را در پیشخوان میز  سخنرانی قرار دادم.وقتی با ورود به سالن نگاهت با عکس گره خورد  خنده بر لبانت بیش از پیش جاری شد و با لحن مهربانت  فرمودی« سعادت تو چکار می کنی...!؟  کی چاپ کردی!؟...»
حالا استاد سه سال گذشت ...!؟
و روز سوم اردیبهشت٩٨ یهویی قاصد خبر آورد استاد پرکشید 
استاد انصاف بده حالا حق ندارم بگم چکار می کنی استاد...!؟؟؟ پروازی یهویی...!؟ بی هیچ مقدم و انتظار ....
 باورم نمی شد پرواز بی هنگامت را ...!؟

با وجودی که تمامی پروازهای  تهران پر بودند اما مگر می شود وقتی قرار است کاری بشود نشود به عزیزی موضوع را اعلام کرد و او زحمت تهیه بلبط را کشید و از بوشهر آمدم تا خود ببینم که آنچه  در شبکه های اجتناعی دست به دست می شود دروغ است !؟
 مگه می شه ، آخه  تو بی خبر پر نمی کشی ، آن هم زمانی که بیش از هر زمان  که سلامت دادرسی و نهاد وکالت به بودنت محتاج است.!؟؟
 به محض فرود هواپیما پسینگاه چهارم اردیبهشت خود را به دفتر کارت رساندم تا با شنیدن صدای مهربانت خط بطلان بر خبر قاصد بکشی..!؟
دفتر شلوغ بود. عکس مهربانت در سالن جلوه گری می کرد و  چشمهای خیس و بغض های نترکیده را در خود فرو می برد 
هر عزیزی سخنی می راند از تو ..و در بهت فرو رفته بودند
در بهت سنگین کوچ ناگهانیت...!؟
همه صحه بر حرف قاصد می زدند و من باور نداشتم 
به چاپ خانه رفتم و عکسی از عکس های همایش اتحادیه در زنجان راکه نشان از صلابت ،بزرگیت و کاریزما  در آن موج می زد را به  متصدی چاپ دادم و گفتم  در حاشیه آن بنویس که :
«در باور نمی گنجد ؛پرکشیدنت استاد»

 صبح  پنجم خود را به مقابل کانون مرکز رساندم ، آره دیروز  را می گم . روز وعده ملاقات که در اعلامیه ها آمده بود روز وداع با استاد ....!؟ عکس  را بفور  در بین همکاران توزیع شد تا اگر کسی باور دارد رفتنت را مرا به باور برساند ..!؟
 اما  آنجا هیچ کس باور نداشت و همه در بهت و بغض فرو رفته بودند.  یکباره از آن سوی خیابان زاگراس  ندای لاالله الالله بلند شد و تو  بر دستان خیل دوستدارنت  همچنانکه به بلندای آسمان می نگریستی
  آمدی اما به گونه ای ناباورانه.... و زود آهنگ رفتن کردی... آن هم  چنان رفتنی ..!؟

 رفتی آن هم به سوی ایستگاه آخر ...لحظه به لحظه  رفتنت را با چشمی خیس و مبهوت در سنسور ثبت کردم. استاد کنون من در برگشت به بوشهر هستم دقیقا همان زمانی که تو سه سال پیش بوشهر را ترک کردی . 
حال در بُهتی غریب تر از دیروز مانده ام چگونه به همکاران و دوستان بگویم که عالبجنانب وکیل را  خیل دوستداران  تا آرامستان همیشگی بدرقه کردند. آخه همچنان به باورم نمی گنجد پرکشیدنت  استاد....؟!
راستی استاد بین خودمون باشه گرودن چه زیبا سرتعظیم فرو آورد  و نمره بیست بر صفحه آرامستان همیشگیت رقم زد که این نیز رازیست بزرگ....!؟

 به قلم : رسول سعادت نیا
٦اردیبهشت١٣٩٧ 

پانوشت:
قطعه نام آوران ردیف٤٤شماره٢٠