پیراهن یوسف

روز پاسدار به حق بگیران خجسته باد

هرگاه سخن از بسیج، سپاه و پاسدار به میان می آید تو؛ وجودم را تسخیر می کنی چرا که من با  منش و رفتارهای تو معنای پاسدار و پاسداری  را درک نمودم.
تویی که با جان خود، کلام همیشگی ات را به رنگ سرخ درگستره ی وطن  امضاء زدی.
کلامی که معنای واقعی پاسداری از آرمان های انسانی است، 
کلامی که عصاره ی مهربانی و ایثار است.
کلامی که داد خواهی در آن به نهایت می رسد 
کلامی که معنای واقعی تعهد بود و هست .

چه زیبا ،چه با طروات ؛با لحنی آسمانی می سرودی :
«پاسدار ، یک حقوق بگیر نیست یک حق بگیر است  و پاسداری، شغل نیست تعهد است.»
هرگز از خاطرم نمی رود آخرین دیدارمان را در بسیج دالکی،
همان دیداری که تو مثل همیشه می خندیدی و من در خنده های مستانه ات شناور می شدم. 
همان دیداری که لباس رزم خود را به من هدیه دادی تا درس پاسداری در وجودم  ریشه بدواند 
همان لباس کار پاسداریت، 
همان که به رنگ خاکی بود ، چونان رفتار فروتنانه ات 
آری همان لباس کره ای را می گویم که بسیجی ها عاشق پوشیدن آن بودند.

آن روز را از یاد نمی برم،عاشق جبهه رفتن بودم و تو هر بار که از جبهه می آمدی بسیج را بر خانه ترجیح می دادی و بیشتر اوقاتت را در بسبج می گذرانیدی تا جایی که زنده یاد مادر مهربانت برای دیدنت به بسیج می آمد.
آخه  از عادت های شیرینت بود که تعهد را در رفتار بیاموزانی  تا در گفتار. 

آن روز،  آخرین روز دیدارم بود و تو دوباره عازم میدان نبرد شدی و در کربلای ٥ مردانه جنگیدی. 
چنان به لباس پاسداری عشق می ورزیدی که شب عملیات با همان لباس سبز در قامت فرمانده گردان شیرانه از مرزهای ایران زمین دفاع کردی  و دشمن را از خاک بیرون راندی ،
و چه سخت بود آنگاه که خبر شهادتت را در بسیج پیچید  و سخت تر آنکه در روز تشیع پیکر گلگونت  زمزمه می شد  اصغر چونان ابوالفضل عباس؛ دست و سر ندارد. چرا که به جرم بر تن داشتن لباس سبز پاسداری سر و  دستت را دشمن دون از تن جدا کرده بود. تا با چنین رفتاری وحشت در دل رزمندگان بیاندازد.
 توعاشقانه پرکشیدی و ردای تعهد را با انجام وظیفه در میدان عمل به زیباترین شکل ممکن نشان دادی .

اصغر عزیز ؛ قطعا  می دانی که لباسی که از تو به یادگار دارم همیشه همراهم بوده و در روزهای جنگ ، در مواقع خاص با یادت آن را می پوشیدم .
باورکردنی نیست اما تو می دانی که پس از کوچ عاشقانه ات روزی در منطقه مارد ؛  در کناره همین کارون که امروز ز نامهربانی های مان طغیان نموده و مردم تفتیده ی خوزستان را در سیلاب فرو برده مقر گردان تخریب  ناوتیپ امیر المومنین بود.
روز از روزهای حماسه  در همین مقر ، از همرزم عزیزم غلامرضا کشتکار خواستم بر سرجیب لباس  اهدایی ات  نامت  را بنویسید.
و او همانطور که پشت فرمان تویوتا لندکروز فرمانده تخریب احمد اسدی نشسته بود. برایم  بر سرجیب لباس نوشت :
«یادگاری از شهید اصغر عدالت»

و باز  از یاد نمی برم روزی را که با فرمانده به دیارم برگشتم  تا در آزمون خرداد مدرسه شرکت کنم از طرفی فرمانده  نیز آمده بود تا  ازدواج کند .
بادم نمی رود آخرین بار حاج احمد را با چهره ی همیشه خندانش دررویروی عکاسی پاکزاد برازجان دیدم.

چند روز بعد در  شامگاه ،  هنگامی که در حال دیدن تلویزیون کویت به همراه پسرعمویم در منزل یکی از بستگان بودم.  یکباره  صحنه ی جنگ بر تلویزیون نقش بست و گوینده خبر  ضمن اعلام حمله عراق در منطقه جزیره مجنون صحنه ای را نشان داد که یک دستگاه خودرو لندکروز  در  نزدیکی سه راهی توسط هلیکوپتر مورد اصابت موشک قرار گرفت و منفجر شد. 
و چه سخت و ناباورنه  بود وقتی شنیدم ، غلامرضای  کشتکارعزیز و هنرمند  و فرمانده خوش رو و مهربانم پاسداراحمد اسدی به همراه علی خمشایا و محمدحسین کریمی در هنگامی که می رفتند با انفجار پل، جلو پیش روی دشمن در حمله به جزیره مجنون را بگیرند مورد اصابت موشک هلیکوپتر دشمن قرار گرفتند و در انبوه مواد منفجره ذرات پیکرشان برپهنای ایران زمین گسترانیده شد. و من این صحنه ی دهشتناک را خود در تلویزیون کویت دیده بودم و این دو چندان مرا در خود مچاله می کرد .
خصوص وقتی بیاد می آورم فاصله ازدواج تا شهادت فرمانده تخریب کمتر از ١٥روز است .
حالا من مانده ام و پیراهنی که بوی یوسف ها می دهد 
پیراهنی که عطر نفس های تو در او دمیده شده. و رد انگشتان غلامرضای عزیز بر آن نقش بسته است و  و واژه واژه ی آن لبخند شهید اسدی را برایم بتصویر  می کشد و بذله گویی های شهید خمشایا در گوشم مرثیه می خواند. 

من مانده ام و هجوم نامهربانی هایی که بر این لباس سبز  می بینم. هجوم های ناجوانمردانه در خودی  و غیر خودی،
هجوم های نامرامانه در کسانی که به نام شما و به کام خویش می تازند بر باورها و آرمان های سبز و ایثارهای سرخ وطن .

راستی چه سخت است این روزها از تو گفتن، 
چه سخت است سخت...!؟ که حق بگیر کم است و حقوق بگیر بسیار.....!؟

روزتان مبارک عزیزان همیشه جاودان میهن...

 به قلم :
رسول سعادت نیا