معماری که در عملیات فتح المبین آسمانی شد

معماری که در عملیات فتح المبین آسمانی شد

نویسنده: دکتر رضا معتمد روزنامه نگار و ادیب استان بوشهر

در قسمت شرقی دالکی یعنی آنجا که خطی از کوهستان بر این شهر اشراف دارد، تنگه‌ای است موسوم به «تنگ تلخ» که در گویش اهالی، «تنگ تهل» گفته می‌شود. یعنی ابتدا طبق قاعدهٔ قلب، تلخ را به تخل تبدیل کرده‌اند و سپس به قاعدهٔ ابدال، «خ» را نیز به «ح» یا «ه» برگردانده‌اند.  انتهای تنگ‌تلخ یا همان تنگ تهل که بستر آن را درّه‌ای نسبتا‍ً عمیق تشکیل داده، به بن‌بستی می‌رسد که دیواره‌ای بلند است و هنگام بارندگی‌های سیلابی، آبشار موقتی خروشانی را ایجاد می‌کند اما جز این آبشار و درّهٔ‌ موقتی و فصلی، جویباری دائمی نیز در تنگ‌تلخ وجود دارد که از چشمه‌های بالادست تنگ‌تلخ به سمت دالکی جریان می‌یابد و تعدادی از نخیلات را سیراب می‌کند. آب این جویبار تا حدودی تلخ است و نام تنگه نیز علی‌الظاهر به همین تلخی اشاره دارد.  در قسمت شمالی تنگه، امامزاده یا قدم‌گاهی است به نام «شاهزاده احمد».در پایین دست امامزاده و در بستری گودی شکل، نخیلاتی هست که چون محل مشروب شدن نخستین‌شان چشمهٔ آب شیرینی در شمال امامزاده بوده، به نخل‌های «آب شیرینو» (در گویش اهالی «او شیرینو») معروف است. این چشمهٔ آب شیرین از اواسط دههٔ چهل، با لوله کشی به محل آورده شد. و به‌عنوان آب شرب مردم دالکی مورد استفاده قرار گرفت. بنابراین نخل‌های آب شیرینو، سیراب‌گاه و آبشخور خود را از دست دادند. از این رو  صاحبان نخیلات به فکر آب جایگزین افتادند که ضرورتاً همان جویبار تنگ تلخ بود.  اما مشکل این بود که میان تنگ تلخ و امامزاده، دیواره‌ای کوتاه از کوه حایل بود و علاوه بر آن، امامزاده ظاهراً در نقطه‌ای بلندتر از سطح جویبار درّه قرار داشت. بنابراین تنها راه مشرف کردن آب بر امامزاده و انتقال آن به نخلستان، گذر دادن آن از کمرگاه کوه در نقطه‌ای بلند و شیب‌دار بوده است. کهنسالان دالکی نقل می‌کنند که صاحبان نسبتاً متنفذ نخلستان، در اواسط دههٔ چهل، برخی مهندسان و قنات کاران را از شیراز برای انتقال آب به محل تنگه آوردند اما آنها از انتقال آب به نحوی که بر محل نخلستان‌ها اشراف داشته باشد،اظهار ناتوانی کردند. با کناره‌گیری این متخصصان، یکی از بنّاهای محل که در آن زمان، بیش از سی‌ و دو سال نداشت، مدعی شد که می‌تواند آب را از دامنهٔ کوه انتقال دهد. می‌گویند اگرچه ابتدا حرفش را جدی نگرفتند اما با جدیتی که در سخن او دیدند، دل به دریا زدند و کار را به او سپردند و او با شیوهٔ خود و با استفاده از تراز و ریسمان پنجاه‌متر،  جویباری سیمانی را احداث کرد که به قول نظامی «در درزش نمی‌گنجید مویی». هنوز هم بعد از  پنجاه و اندی سال در این جوی که در مسافتی هزار و پانصدمتری، در مسیری پرپیچ و خم، در کمرگاه کوه امتداد دارد، آب با حالت دویدن در جریان است و عجیب آن که گاه به نظر می‌آید آب سر بالا می‌رود. آن بنّای سازنده و در حقیقت معمار محلی که نه در دانشگاه، معماری خوانده بود و نه عمران و احتمالاً تحصیلاتش از حد خواندن و نوشتن فراتر نمی‌رفت، نامش حسین‌قلی سعادت‌نیا بود که در دوم فروردین سال شصت و یک شمسی در عملیات فتح‌المبین به شهادت رسید. مردی ریز نقش اما با صلابت، با چشمانی کنجکاو که هر وقت نگاهت می‌کرد، گویی پرسشی از تو دارد. من او را از کودکی می‌شناختم. از  دوستان پدرم بود و از خویشاوندان مادرم. به‌همین دلیل با پدر من مراوده داشت و این مراوده در سال‌های منتهی به ۱۳۵۷ به دوستی عمیقی تبدیل شد. من نخستین بار از طریق این مرد به مکتب نرفته، با کتاب «شلوارهای وصله دار» رسول پرویزی آشنا شدم. او روزی این کتاب را با خود به خانهٔ ما آورد و با ذوق زدگی از فضای جنوبی کتاب، آن را برای خواندن در جمع به من داد تا برای حاضران بخوانم و من که آن روزها در کلاس دوم راهنمایی درس می‌خواندم، مثل او شیفتهٔ داستان‌های کتاب و پی‌جوی خرید آن شدم. در سال ۵۷ که نخستین زبانه‌های انقلاب، به دالکی هم نفوذ کرد، او و پدر من از نخستین افرادی بودند که هوای انقلابی بودن به سرشان زد. به یاد دارم نخستین بار آنها نوارهای سخنرانی را در خانه ما تکثیر می‌کردند. پس از پیروزی انقلاب نیز، هنگامی که صدام به خاک ایران تجاوز کرد، حسین سعادت‌نیا و یکی دو نفر دیگر از نخستین کسانی بودند که در مهرماه پنجاه و نه پا به جبهه‌های جنوب گذاشتند.  در تابستان شصت، او معمار و سازندهٔ یک واحد مسکونی چند اتاقه در منزل ما بود. در اواخر بهمن‌ماه همان سال، یک ماهی پیش از شهادتش، در یکی از همان اتاق‌هایی که خود ساخته بود، نهار را روبروی من صرف می‌کرد. پس از غذا هم، ساعتی برای من که در آن روزها نوجوانی هفده ساله بودم، از تجربه‌های زندگی‌اش می‌گفت؛مهربان و صمیمی و من که آن روز در غیاب پدرم، میزبان وی بودم، با رفتار او عجیب احساس بزرگی می‌کردم. او تنها شهید دالکی در فتح‌المبین نبود. ابراهیم لهسایی هفده‌ساله نیز در کنار او و در همان عملیات شهید شد. هرچند تاریخ حک شده بر سنگ مزار آنها زمان شهادت ابراهیم را یک روز زودتر نشان می‌دهد. پس از سی و هفت سال، هنوز  مهر مردی را که در تکوین بخشی از شخصیت اجتماعی من نقشی داشته است، در دل دارم. مردی که شجاعانه برای رها کردن بخشی از سرزمینم از دست متجاوزان به دفاع ایستاد و اینک آرام در گوشه‌ای از «جنت‌الشهدا»ی دالکی خفته است.